سخنی باید گفت
اول از همه باید به خاطراین غیبت نسبتا طولانی معذرت خواهی کنم خیلی سعی کردم نظرات و احساساتم را بتوانم به صورت مکتوب در ارم ولی گاهی اوقات سکوت بسیار پر معنی تر از حرف زدن است و واقعا چیزی برای گفتن یا نوشتن نداشتم اتفغاقات اخیر رو زندگی بسیاری از ما تاثیر گذاشته است و احساسات بسیاری از ما را تحریک کرده است . نمی دونم چطور باید بگم خیلی سخته کشتن خواهران و برادرانت رو ببینی و هر چی سعی می کنی بفهمی چرا؟اما جوابی واسه سوالاتت پیدا نمی کنی گویا سرنوشت ما ایرانی ها این طور رقم خورده که در لابلای تاریخ همیشه برای وطن کشته بدیم.شهدای انقلاب شهدای هشت سال دفاع و مقابله تفنگ با خون و حال نیز...... اره سوالات زیادی برام پیش اومد و البته جواب بسیاری از سوال هایم را نیز گرفتم همیشه وقتی بزرگتر ها می گفتند قدر جوانی تون رو بدونید واقعا نمی فهمیدم یعنی چی؟فکر می کردم جوانی هم یه دوره از زندگیه مثل پیری که می گذره ولیط حالا فهمیدم جوان یعنی وسعت اسمان سبزی چمن جوان یعنی عطوفت یعنی هدف یعنی زندگی ازادانه یعنی قربانی یک هدف. برخلاف تعاریفی که سهی کردند ناخوداگاه در ذهنمون فرو کنند جوان هوس نیست جوان خوشگذرانی نیست جوان خس و خاشاک نیست بلکه جوان جوان است فدایی ۵ حرف الفبا .همه ما ناخود اگاه در مسیری قرار گرفته ایم که هیچ سدی نمی توان جلوی ان ساخت ای کاش همه ما سرفراز از این امتحان بیرون بیایم ای کاش قدم در راه درستی بگذاریم که ایندگان ما با افتخار از ما یاد کنند ای کاش دورانی داشته باشیم نه به سیاهی دوران قجر در تاریخ . به هرحال تاریخ در مورد همه ما قضاوت خواهد کرد.ای کاش ما برنده ی این دادگاه تاریخی باشیم نه بازنده آن پس درست تصمیم بگیریم. منتظر نظرات ارزشمند شما هستم. اول از همه اغاز سال نو را به همه ی شما تبریک می گوییم امیدوارم سالی پر از موفقیت و شادکامی در پیش رو داشته باشید بهار.... چه نام زیبایی فصل شکفتن و نو شدن طراوت و تازگی طبیعت همیشه درس زندگی به ما می اموزد در واقع طبیعت همیشه راهنما و معلم ما برای زندگی بوده و هست ولی این که کدام یک از ما اموزه های این معلم را گوش دهیم و راهنمای خود در زندگی سازییم امری است نامعلوم .چقدر خوب است همیشه اطراف خود را با بینشی عمیق بنگریم. چرا بسیاری از ما هبچ وقت و حتی برای لحظهای در مورد زندگی خود فکر نمی کنیم و سعی نمی کنیم شیوه ی زندگی خود را تغییر دهیم افکار و اعمال و گفتار خود را حلاجی کنیم و انها را غبار روبی کنیم و خود را از نو بسازیم. قصد من شعار دادن و یا گفتن حرفهای به اصطلاح صد من یه غاز نیست من نیز همانند شما یک جوانم جوانی پر از شورو اشتیاق زندگی .همه ی ما اسیر یک قفسیم .که گاه اسیر به دنیا می اییم و به راستی راه رهایی نداریم ولی گاهی نیز سازنده ی این قفس خود ماییم . در نسل امروز اکثر جوانان خود را اسیر قفس روزمرگی کرده اند این که صبح ا زخواب بیدار شوندو مثل روزهای پیش در فکر این هستند تا چطور روز را به شب برسانند و به قول خودشان خوش گذرانی کرده باشند.متاسفانه بسیارند جوانانی که حتی هدف خود را در زندگی نمی دانند و خود را سر گرم کارهای نامتعارف و بیهوده می کنند تا شاید حقیقت اطراف خود را نبینند واضح تر بگوییم بسیاری از ما دردها و مشکلاتی را در جامعه می بینیم و گاهی نیز تجربه می کنیم ولی اکثرا راه حلی که به نظر انها می رسد این است که به قول معروف سر خود را مانند کبک زیر برف می کنند و تصمیم می گیرند خود را با کارهایی سرگرم کنند که انها را از یاد مشکلات غافل کند و وقتی نیز کسی می خواهد درمورد این مسائل سخن بگویید سعی می کنیم فرار کنیم بعضی نیز سر در گریبان خود فرو برده اند و فکر می کنند از همه عاقل تر اند این فرد راد ادمی بیکار یا مهمل گو خطاب می کنند چرا؟؟؟ چون پرده ای جلوی چشمانمان گرفته ایم و نمی خواهیم ان را کنار بزنیم به تاریکی عادت کرده ایم و نور چشممان را اذیت می کند. برای این که بهتر منظور مرا بفهمید کافی است غروب یک روز از خانه بیرون روید و گشتی در خیابان و یا پارکها بزنید با چه چیزی روبرو می شوید؟ خود قضاوت کنید تازه متوجه میشوید که وقتی می گوییم بسیاری از جوانان بی هدف اند اغراق نیست. بسیاری از ما فقط فکر این هستیم که امروز چه لباسی و چه کفشی بپوشیم و چه مدل مویی درست کنیم کجا بروییم حرفهایی را نیز از نظر می گذرانیم تا بهتر ذهن طرف را تحت تاثیر قرار دهیم و ... این شد زندگی ما شاید بگویید خب یک جوان نیاز به شادی و خوش گذرانی دارد قبول دارم . قبول دارم در جامعه ای زندگی می کنیم که هیچ کس از احساسات و افکار و باورهای یک جوان را نمی بیند می دانم در کشوری زندگی می کنیم که غرور و شخصیت یک جوان را می شکنند به جرم پوشیدن لباسی روشن.قبول دارم در کشوری زندگی می کنیم که یک جوان هیچ شادی و دلخوشی ندارن .درک می کنم که یک جوان در این وضع اینده ای نامعلوم دارد و هیچ فردی نمی تواند فردای خود را ترسیم کند. می دانم به حدی بی قانونی و بی نظمی و .....است که یک ساعت اینده هم قابل پیش بینی نیست اما با این وضع ما باید چکار کنیم؟؟ می دانم راه حل بسیاری از افراد چیست؟پاسخ می دهند خب چون در این کشور داریم زندگی می کنیم چاره ای جز این نداریم که سر در گریبان فرو بریم و به فکر خود باشیم.عجب راه حلی!!!!!عمر و جوانی خود را تباه چه چیزها و چه کسانی کنی؟ براستی کسانی که می خواستند ما با این چاه روزمرگی بیفتیم موفق بوده اند ولی ما با عنوان یک جواناول از همه باید هوشیار باشیم تا گمراه تر نشوییم و دوم سعی کنیم خود را از این وضع نجات دهیم . قبول دارم که حرفهای من واقعا تلخ است ولی حقیقت است خواهش می کنم تصور نکنید من از فرط بیکاری این حرفها را می نویسم تا سر گرم شوم ما مشکلات فرهنگی زیادی داریم چرا سعی نمی کنیم انها را بر طرف کنیم شاهکار لازم نیست هر یک از ما اگر سعی کنیم خود را اصلاح کنیم جامعه اصلاح می شود مشکل این است که ما فکر می کنیم جامعه اصلاح پذیر نیست و همیشه خود را قانع می کنیم که با گذشت زمان درست می شودولی اگر دقیق تر نگاه کنیم می بینیم طرز تفکر ما با پدر و مادر و پدر بزرگ ویا مادر بزرگ خودفرقی نکرده است و فقط انها با اینتر نت و کامپیوترو.....اشنا نیستند ما هستیم بیایید مشکلاتی را که امروز خود ما به عنوان یک جوان داریم از سر راه نسل اینده برداریبم نگاهی به خود بیاندازیم به چه موجودی تبدیل شده ایم؟موجودی خود خواه که اول از هر چیز می خواهیم زرنگ بازی در اورییم و منافع خود را می بینیم افرین بر ما ...واقعا افرین.......به عربان بیابان گرد ۱۵۰۰سال پیش تبدیل شده ایم طرز فکری عجیب و غریب و تعصب گو نه زندگی قبیله ای داریم که همیشه در حال جنگ با قبا یل دیگریم. اگر دقیق تر تاریخ گذشته خود را بخوانیم متوجه می شویم که طرز فکرمان عقبتر رفته و فقط وسایل و لوازم زندگی تغییر کرده است . یکی از عوامل این پس رفت این است که ما طوری تربیت نشده ایم که عاقلانه و با تامل سخن دیگران را گوش دهیم و از قضاوت های سرسری بپرهیزیم مطالعه نداریم و چشمان خود را به روی حقایق بسته ایم تعصب فکر ما و فرهنگ ما و روح ما وحتی روح ما و حتی دین ما را از بین برده است امیدوارم که من و شما با تامل بیشتر روح خود را از امثال این زنجیرها ازاد کنید در زیر ۱۰سنن از۱۰ انسان بزرگ امده است که اگر حقیقت جو ومتفکر باشیم درسهای زیادی از انها خواهیم اموخت. گاندی:وسایل شناختن حقیقت همان قدر ساد ه است که سخت می نماید گویو:میدانم حقیقت باعث رنج و زحمت می شود دیدن شا ید مردن است حرفی نیست ای چشم تو ببین سعدی:از تن بیدل طاعت نیاید و از پوست بی مغز بضاعت نشاید لابرویر:اصیل بودن سعادتمندی است اما بهتر است که رفتارمان نوعی باشد که احتیاج به پرسش از اصل ما نباشد وینه:زندگی نه روز غم است و نه روز سرور روز کار است کلمانسو:فقط احمق ها هستند که هیچ وقت عوض نمی شوند بودا:هر کس زنجیر طمع را دور بیندازد بد بختی از او دور می شود مانند قطره ی اب که از روی برگ گل می لغزد ولتر:من به این حرف که می زنی کاملا مخالفم ولی حاضرم جان خود را بدهم تا تو حق داشته باشی این حرف را بزنی شکسپر:از دست دادن امیدی پوچ و ارزویی محال خود موفقیت بزرگی است گوته:عقل در ما قدرتی حیرت اور دارد پس چه بهتر که پیوسته اندیشه را حاکم وجود خود سازیم منتظر نظرات ارزشمند شما هستم به امید بهروزی شما دوستان..... در گذشته غرق در رویاها و خیالات جذاب و امیدوار کننده بودم،خیالاتی که مرا به صبر و بردباری فرا میخواند.من یک نوجوان بودم،نوجوانی با هزار آرمان و هدف،ولی هر روزی که فرا میرسید و من با امیدی ژرف تر به آینده فکر می کردم در کوچه و بازار با حرف ها و رفتارهایی روبرو میشدم که قلبم را از اندوه پر میکرد و شور و شوق نوجوانی ام را به یاس و نا امیدی تبدیل میکرد اما مرا صبورتر و مصمم تر میساخت و فریاد درونم را بلند تر میکرد،مصمم تر برای اینکه روزی این دردها را به گوش جوانان هم سن و هم درد خودم برسانم تا شاید آیندگان ما از تحمل این دردها آسوده تر گردند،تا اینکه به دانشگاه آمدم و انتظار داشتم با قشری جوان و به تصور خودم روشن فکر روبه رو شوم،جوانانی که همچون من بار دردهایی را به دوش میکشند و تصور میکردم هم صدای من خواهند شد،ولی در این محیط نیز گاه گاه با گفتارها و کردارهایی روبرو میشدم و میشوم قصر تخیلات شیرینم را فرو می ریخت. امید داشتم که طرز تفکر یک دانشجو در مورد مسائل مختلف فرهنگی و اجتماعی و مذهبی و...تفکری باشد جدای از تفکر قشر تحصیل نکرده ی نا آشنا با دنیای امروز. با دیدن چنین رفتارها و عقاید دور از انتظار تصمیم گرفتم سری به وبلاگ چند تن از دانشجویان بزنم تا شاید بتوانم نیاز و خواسته ی خود را در آنها بیابم ولی در این وبلاگ ها با همه چیز روبرو شدم(از جمله قصه و شایعه و تمسخر و تحقیر و حرف های نامعقول تهی)به جز با آنچه انتظار داشتم،البته دور از انصاف نباشد مطالبی نیز در برخی وبلاگ ها خواندم که واقعا تحسینم را بر انگیخت.همین امر مرا بر آن داشت تا وبلاگی راه اندازی کنم و در آن از درد ها و محرومیت های جواناو و البته خودم بنویسم.عمده ی مطالب این وبلاگ مسائل فرهنگی و اجتماعی خواهد بود البته در مورد مسائل و مشکلات دانشگاه نیز باید بگویم هر چند که مشکلات دانشگاه انقدر گسترده و عظیم است که من تا چند سال دیگر نیز شب و روز از آن بنویسم پایان پذیر نخواهد بود. هنوز هم برایم قابل تصور نیست که من و جوانانی مثل من در این اوضاع نابسامان دانشگاه سکوت اختیار کرده ایم و هرچند وقت یک بار برای خالی نبودن عریضه به اصطلاح جلساتی را میگذاریم و نتیجه چیست؟!کاش نتیجه هیچ بود!!نتیجه اینکه ما جوانانی هستیم که به وسیله ی یک اسم موهومی در دفترچه ی انتخاب رشته اغفال شده ایم و دانشگاه چیست یک نام که هرچند وقت یک بار فردی به نام مسئول راه اندازی سرپرستی این کشتی عظیم را به عهده میگیرد و پس از مدتی چون از رفت و آمد های دانشگاه و تلفن به این آقا و جلسه با آن مدیر خسته می شود،تصمیم به کناره گیری میکند!آخر ما باید درک کنیم کهولت سن اقتضای کار سنگین را نمیکند.کلی نیز شرمنده میکنند و منتی بر ما حقیران میگذارند و بیان میدارند که من فی سبیل الله مسئولیت را پذیرفته ام و اگر فلان مدیر با من هم کاری نکند استعفا میدهم،عجب مسئولیت پذیری ای!!!!!! تکلیف ما این وسط چیست؟!نمیدانم.فکر کنم باید از مسئول آموزش بپرسم که آن هم از ترس کارمندان آموزش جرات رد شدن از جلوی دفتر آموزش را ندارم و هروقت یکی از آنها را در محوطه ی دانشگاه میبینم خود را در گوشه ای پنهان میکنم تا شاید جانم در امان باشد،از این جلسات مفید با اهداف راهبردی بگویم:به مسئول راه اندازی می گوییم برای بهتر شدن اوضای دانشگاه چه تصمیماتی دارید؟پاسخ می فرمایند سیاست بازی نکنید!البته سیاست مال جوان هاست،جوانها باید در سیاست دخالت بکنند ولی بحث سیاسی نکنند،آخر من نفهمیدم در سیاست دخالت بکنم با نه و فراموش کردم از ایشان سوال کنم مشکلات دانشگاه ما چه ربطی به سیاست داشت،چه سوالی!!!پاسخ آن مشخص است،تمام مشکلات دانشگاه ما سیاست بازیست،البته سیاست بازی آقایان مدیران و البته نه دانشجویان.بدا به حال ما...که هروقت در این جامعه حرف از حق و حقوق خود زدیم برچسب سیاسی بودن را به ما چسباندند،به قول معروف به مرگ گرفتند تا به تب راضی شویم. یکی دیگر از آن نتایج راهبردی که واقعا مرا به تحیر و تحسین وا داشت پیشنهاد بکر مسئول راه اندازی جدید بود که فرمودند از گروه های هنری دعوت کنیم تا در دانشگاه عظیم ما نمایشی اجرا کنند و نام پر آوازه ی دانشگاه صنعتی پر آوازه تر گردد.نمیدانم آخر خود ما نیز که در این دانشگاه قرضی جایی برای تحصیل نداریم گروه هنری را کجا دعوت کنیم،البته شاید ایشان فکر کردند دانشجویان افسرده ی صنعتی با دیدن نمایشی مه مسلما مضمون آن قصه های تکراری است که هزار بار در کتاب ها خوانده ایم و شنیده ایم اندکی از افسردگی بیرون می آیند و مشکلات خود را فراموش میکنند،البته اوضاع دانشگاه خیلی هم بد نیست.به قول آن آقای مسئول راه اندازی معزول مشکل دانشگاه ما فقط این است که ساختمان ندارد،خوب البته ایشان راست میگفتند،ما که همه چیز داریم،هیئت علمی،انجمن علمی،شورای صنفی،سایت،انتشارات،سلف و ...به جز ساختمان و کلاس.با همه ی این وجود دانشگاه ما چیزی دارد که بقیه ی دانشگاه ها از آن محرومند و آن اینکه چند ماهی یک بار رئیس دانشگاه یا بهتر بگویم مسئول راه اندازی دانشگاه عوض میشود و در دانشگاه تغییر و تحولی ایجاد میشود و زندگی ما از روزمرگی بیرون می آید و ما با روحیه ای جدید تر و شاد تر سرگرم تحصیل می شویم.باری باید سخن کوتاه کرد که در مورد این دانشگاه می توان صد ها دیوان نوشت البته صدها دیوان نیز در مورد شایعات دانشجویان دانشگاه که دانشگاه ما هرچیز ندارد شایعات را زیاد دارد!! به هر جهت،قصد تمسخر یا خودستایی نداشتم و ندارم و تنها هدفم بیان کردن حقایق و نا گفته هاست،امیدوارم با بیان کردن نظرات و انتقادات سازنده ی خود مرا راه نمایی کنید تا بتوانم مطالب را هرچه بهتر گرد آوری کنم زیرا هدف من ایجاد محیطی است برای ارتقای سطح فکری جوانان و البته خود من.این که نویسنده ی این وبلاگ کیست مهم نیست،مهم مطالب نوشته شده است که باید مورد تفکر و تاقل قرار گیرد. و در پایان این شعر را تقدیم میکنم به همه ی شما خوانندگان این وبلاگ من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم آیا شما که صورتتان را در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه میکنید که زنده های امروزی چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند! منتظر پست بعدی باشید،به امید بهروزی شما دوستان...

